همسفران کوچک
همسفران کوچک_نمایندگی شهرری
یکشنبه1392/10/22


همسفران کوچک_نمایندگی شهرری
یکشنبه1392/10/22


همسفران کوچک و همپای مسافران
نمایندگی شهرری_یکشنبه1392/10/15

حضور گرم همسفران کوچک گرما بخش سرمای زمستان
نمایندگی شهرری_یکشنبه1392/09/24

لبخند بزن؛
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،
تجربه ثابت کرده است که گاه ، قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد ...

آری ، خنده های تـــو
بزرگترین ِ آرزوهـــایِ مـن انـد.
شادمانه بخــند؛
بگذار تا برآورده شوند ...

هسته های سر برآورده از دل خاک در باغ کنگره_نمایندگی شهرری
یکشنبه مورخ 1392/08/19
حضور گرم همسفران کوچک نمایندگی شهرری
یکشنبه مورخ1392/07/21

همسفران کوچک در جشن همسفران
1391-12-07


ماه رمضان بود و تابستان و با آنکه ساعت 5 بعدازظهر بود هنوز خورشید در وسط آسمان خودنمایی میکرد. من هم که از گرما خیس عرق شده بودم تند تند حرکت میکردم که خود را به اتاق جلسات و زیر باد خنک برسانم، به نمایندگی که رسیدم دیگر منتظر آسانسور نشدم به سرعت از پله ها بالا آمدم، خودم را به طبقه دوم رساندم و درب اتاق جلسات باز بود و مسافران انگار بر روی صندلیهای سینما نشسته و در حال تماشا فیلم هستند، آرام و بی صدا بودند. خود را سریع به اتاق مرزبانی رساندم تا کیف خود را در آنجا قرار دهم تا سریع به جلسه برسم. به اتاق که رسیدم صدایی آرام شنیدم که گفت: سلام برگشتم دیدیم دخترکی تنها نشسته است و کاغذ و قلمی در دست دارد.
گفتم: علیک سلام دخترم.
داشتم از اتاق مرزبانی خارج می شدم، که دوباره همان صدا ، گفت: ببخشید آقا ساعت چنده ؟
ایستادم و به طرف دخترک آمدم، دیدیم بر روی صفحه سفیدی در حال کشیدن نقاشی است. آرام کنارش نسشتم.
گفتم: چه نقاشی قشنگی ! اسمت چیه ؟
گفت: مبینا.
گفتم: مگه منتظر کسی هستی ؟ که ساعت می پرسی.
گفت: بابام تو جلسه است.
مانده بودم که در کنار دخترک بنشینم یا به جلسه بروم. گفتم: از کی آمدی کنگره؟
گفت: از روزی که بدنیا آمدم.
گفتم: پس همسفر هستی.
سرش را پایین انداخت انگار خجالت می کشید و بر روی صفحه نقاشی اش شروع به کشیدن گلهای زیبا در درون یک گلدان کرد.
فهمیدم که نمی خواهد پاسخ دهد. چند دقیقه ای سکوت بین ما حکفرما شد. ناگهان پرسید: آیا همه بابا خوب هستند ؟
گفتم: آری – همه بابا خوب هستند و بچه هاشونو دوست دارند و آنها بغل میکنند و می بوسند و...
حرفم را قطع کرد و با بغض گفت: منکه خیلی وقته بابام بغلم نکرده و بوسم نکرده و موهامو شونه نکرده .... چند لحظه ای مکث کرد و دوباره پرسید چرا بعضی از باباها معتاد میشند؟
گفتم: اگه بابات معتاد نبود تو که نمی تونستی بیایی کنگره و اینجا بنشینی و نقاشی بکشی.
گفت: تو هم بابات معتاد بوده که اومدی کنگره.
تازه فهمیدم عجب جواب بدی به سوالش دادم. به فکر فرو رفتم و به یاد حرفهایش افتادم با خودم گفتم: آخر نفهمیدم اینجا که هستم تقدیر من است. یا تقصیر من ؟!
ازش پرسیدم: این سبد گل چیه که وسط نقاشیت کشیدی؟
گفت: گل رهایی .
گفتم: گل رهایی که یک دونه است که مهندس خودش به همه کسانی که از اعتیاد رها بشند میده.
گفت: می دونم، فقط می ترسم تا روز رهایی بابام، گلهای مهندس تمام بشه و به بابام گل نرسه ! شاید هم بابام به گلها نرسه ! یه سبدگل کشیدم بدم به مهندس تا یکیشو بده به بابام.
ناگهان درب اتاق جلسات باز شد و از داخل اتاق مرزبانی بعضی از مسافران پیدا بودند. و صدایی از داخل سالن آمد.
سلام دوستان حمید هستم یک مسافر........
خنده بر روی لبان دخترک شکوفا شد و او هم ، همصدا با صدای داخل اتاق جلسات ، شروع به اعلام سفر کرد و با اتمام اعلام سفر او هم مانند مسافران داخل جلسه شروع به دست زدن کرد.
منکه بغض در گلویم و اشک در چشمانم حلقه زده بود مبهوت او شدم.
ناگهان با اعتراض دخترک به خودم آمدم که گفت: دست بزن ، بابامه ، بابا حمید.
جوری گفت بابا، انگار این کلمه ، چهار حرفی ، بیش از چهار هزار حرف برای گفت داشت.
نویسنده : محمود اسماعیلی
سلام دوستان مسافر زمانم ! همسفر حمیدم !

فقط می خندید، در آغوش گرفتمش ، از او پرسیدم نامت چیست؟
آرام و طوری که کسی صدایش را نشنود گفت: کیمیا ، اما به من میگویند: همسفر حمید
گفتم: از کجا آمدی ؟
گفت: از بهشت پاک! به زمین همیشه خاک !
گفتم: برای همسفر بودن ، این همه راه از بهشت تا زمین آمده ای!
گفت: من هم مسافرم ، هرچند که به من بگویند همسفر.
گفتم : مسافری؟
گفت: آری ! مسافر زمانم ! چون روزی زمان ماندنم در زمین به پایان می رسد، و من مسافر زمان آینده خود می شوم. و دوباره شروع دیگری را آغاز می کنم!
گفتم: به کجا سفر می کنی؟
گفت: وطنم ، تا آنجایی که روز اول از آنجا آمده ام.
گفتم: خانه ات کجاست؟
گفت: نزدیکی خانه خدا !
چون نفهمیدم چه می گوید ، پرسیدم یادم رفت ازت بپرسم چند سالته ؟
با خنده گفت: کمی کمتر از سن خدا !
گفتم: راستی تو که زبان بچه های کنگره را نمی دانی پس اینجا چه می کنی؟
گفت: محبت به زبان نیست . و عشق تنها زبانی است که در تمامی حلقه های آفرینش همه آن را می دانند و می فهمند. و عشق متعلق به همه موجودات است.
گفتم: زمین را بیشتر دوست داری یا بهشت را !
گفت: هرکجا که عشق باشد، زمین و آسمان همه عشق اند! زیرا همه در عشق شناورند. بهشت عشق و جهنم هم عشق است!
- نفهمیدم چه می گوید: فقط لبخند زدم . گفتم: دلت برای خدا تنگ نشده است؟
گفت: او همیشه با من است!
گفتم: آخر نگفتی برای چه به زمین آمده ای؟
گفت: هرکس برای هدف خاصی پا در زمین می گذارد . آمده ام تا مقام انسانی خود را بیابم!
گفتم: برایم دعا کن.
همانطور که آهسته در آغوشم می خوابید
گفت: دستهایی که کمک می کنند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.
نویسنده : محمود اسماعیلی

همسفران کوچک در انتظار اتمام جلسه مسافران
یکشنبه مورخ 18-04-91 نمایندگی شهرری
